۲ دی ۱۳۸۸

با او ( جلّ و اعلی )
اگر بتوان روی هر داشته ی با ارزش ازدست رونده ، نام سرمایه گذاشت و عمر انسان را یک سرمایه ی این چنینی به حساب آورد
آنگاه ذهن از تقریب مفهومی معمولا اقتصادی بنام سرمایه با عمر که معمولا مفهومی فکری مذهبی است ؛ به ایجاد ارتباط و کشف
شباهت بین علم اقتصاد و علم اخلاق (به طور کلی به معنی دستورات عملی هر مکتب مدعیِ به رستگاری رساننده ) متوجّه می شود.
اقتصاد سعی دارد راهی را نشان دهد تا بتوان ار منابع و سرمایه ی موجود بیش ترین سود را برد. و مقوله ای در اقتصاد هست بنام هزینه ی فرصت . این هزینه ی فرصت یعنی به عنوان مثال وقتی ما پولی داریم و می توانیم آن را در ده جا خرج کنیم وقتی یکی از اینها را انتخاب می کنیم فرصت های دیگری که می توانستیم آنجا آن پول را خرج کنیم از دست می رود. پس از میان انتخاب های مختلف مهم است که کدام فرصت را انتخاب کنیم و آن با ارزش ترین انتخاب است. انتخاب بهترین فرصت در اقتصاد با راهکارهایی که داده مشخص است. اما انتخاب بهترین فرصت در خرج کردن عمر همان موضوعی است که مکاتب فکری و ادیان الهی به دنبال ارائه ی راهکار هایی برای انتخاب همین بهترین فرصت به معتقدین و طرفدارانشان هستند. جدای از اینکه کدام دین و کدام مکتب مطمئن ترین و صحیح ترین دستورات جزیی را ارائه می کند راجع به نکته ای کلی تر صحبت خواهم کرد. وسیله ی خرج کردن سرمایه ای بنام عمر یک ابزار مهم و مشترک میان همه ی انسان هاست بنام (( توجّه )). یعنی هر انسانی در هر جا به هر نحوی عمرش را خرج کند با این وسیله خرج خواهد کرد. پس این توجّه موجودی مهم در درون ماست که خود بسیار قابل توجّه است. یک مورد دیگر هم میان همه مشترک است و آن اینکه فرد در هر لحظه به هر چیز به میزان ارزشی که آن لحظه برای او دارد توجّه می کند. پس ملاک این توجّه برای افراد میزان ارزش وجودی اشیاست. این ارزش موجودات بعضی برای افراد ثابت است و بعضی متغیر در زمان های مختلف.
حال اینکه ارزش هر موجودی در اطراف فرد برای او بر چه اساس کم و زیاد است ریشه های آن را باید در جهان بینی و ایدئولوژی آن فرد جست و جو کرد. که بر اساس جهان بینی اش و به تبع میزان ارزشی که برای موجودات قائل است بدان ها توجّه کند. به خوردن چقدر توجه کند ، به پوشیدن چقدر توجه کند ، به مطالعه کردن به طبیعت به مشکلات دیگران به خودش به خدا و غیره و اگر کسی به بنای حکمت شیعی معتقد باشد و عالم را هرمی عظیم بداند که ارزش مند ترین موجود این گستره در راس این هرم است و او خداست و ملاک ارزش مندی موجودات برای او میزان نزدیکی موجودات به راس این هرم باشد عملکرد و میزان و نحوه ی توجهاتش به خود و غیر خودش معلوم است.
و این موضوع برای هر انسانی مهم است که با توجه به هزینه ی فرصت عمرش در هر لحظه که می تواند چندین کار بکند کدام را انتحاب کند. و البته تاثبر علائق و خواسته ها و اهداف هم در این مقوله قابل توجّه است.
و شاید مشکل مردم امروز این باشد که به موجودات ، بیشتریا کم تر از ارزشی که دارند توجّه می کنند و در اثر همین گاها وسائل به هدف تبدیل می شوند و اهداف فراموش؟؟؟
طارق

۱۲ آذر ۱۳۸۸

تکمیل سخن

با او
در مورد تکمیل مطلب قبل خیلی کوتاه و موجز عرض می کنم که ، راه کشف حقیقت اتّکا به چیزی است که مطلقا صحیح و غیر قابل خطا و خدشه باشد.چیزی که خطا نکند و مطلقا(مطلق زمانی و کیفی)صحیح باشد چیست؟
با جستجو در ابزار حاضر در دست انسان ،سه چیز را می توان یافت که چنین ویژگی داشته باشند؛
1.عقل برهانی
2.وحی قرآنی
3.کشف نفسانی(وجدانی)
از حیث نیاز ها و سوال ها ، ما به هر سه مورد نیاز مندیم.چرا که بعض امور با عقل برهانی بر ما مکشوف می شود و برخی دیگر از امور با وحی قرآنی و کشف نفسانی معلوم می گردد.
اما از آنجا که حجیت و صحت وحی قرآنی و کشف نفسانی ، خود توسط عقل برهانی اثبات و تایید می شود ، بنابر این از حیث اعتبار می توان گفت اولین چیزی که می توان به آن به عنوان یک امر مطلقا صحیح اتّکا کرد ، همان عقل برهانی است.
عقل برهانی یعنی آنچه که از طریق دلیلی ثابت شده است که از حیث قالب در هیئت قیاس منطقی صحیح بوده و از حیث محتوا و ماده ماخوذ از یقینیات خصوصا اولیات و بدیهیات عقلی باشد.
حال بعد از اتکا به این چنین وسیله ی محکمی ، حجیت امور دیگر یعنی وحی قرآنی و کشف نفسانی هم معلوم می گردد و اینجا ابزار بیشتری در دست است.چرا که در بعض امور که عقل برهانی توان جواب ندارد ،به اصطلاح فرا عقلی است مانند کیفیت آخرت و ... باید به همان وحی قرآنی و کشف نفسانی رجوع کرد.
علاوه بر آن ، عده ای از عقلا آمده اند و اصول و قوانینی کلی را بر اساس همان عقل برهانی تنظیم کرده اند که لوازم لازم تفکر و بحث و مطالعه در مسائل فکری و نظری است.
و بعد در هر علمی ، یک سری اصول کلی بر اساس عقل برهانی تبیین می شود.
اینجاست که هر گاه ما در بین دو نظر قرار گرفتیم باید مبانی آن دو تفکر و اندیشه را به آن اصول کلی و قواعد عقل برهانی بر گردانیم.
و یا آن را به آیات وحی قرآنی بر گردانیم.
اصولا چون کشف نفسانی خیلی امر ارادی نیست ، خیلی قابل استفاده نبوده و از پرداخت به آن صرف نظر می کنیم.
پس را کشف حقیقت ، رجوع و تطبیق مبانی تفکرات با اصول و قوانین عقل برهانی و اخبار وحی قرآنی است.
پس از همین جا دلیل ضرورت فراگیری علم منطق و اصول عقلانی برهانی و همچنین ضرورت فراگیری قرآن مشخص می شود.و البته کار مهم تر بعد از فراگیری این امور ،تطبیق صحیح اینها بر تفکرات و مصادیق فکری است.
(البته کسانی که در عصمت وحی قرآنی شک دارند ، به کتب علوم قرآنی و عدم تحریف قرآن رجوع کنند تا ادله ی حاصل از عقل برهانی ، ایشان را مجاب کند.)
*****************************
حق شناس و حق پذیر باشیم.ان شاء الله
زیاده عرضی نیست.
طارق

۲۳ خرداد ۱۳۸۸

کشف حق؟!

--- با او ---
یک موضوعی همیشه به موازات مباحث گوناگون و به خصوص اختلاف نظر ها در ذهنم بوده. وقتی اختلاف نظر میان فلاسفه و مکتب تفکیک را مطالعه و تحقیق می کردم. وقتی اختلاف نظر های دکتر سروش و منتقدینش را مطالعه و تحقیق می کردم. وقتی در مورد اختلاف نظر ها در مورد توقیفی بودن آیات قرآن تحقیق می کردم. وقتی در مورد فضای علمی حاکم در زمان اختلاف نظر های دانشمندان با گفته های به نظر عجیب اینشتین مطالعه می کردم. و ... و این روز ها که در مورد مباحث و اختلاف نظر ها و نقد های مطرح شده در عرصه ی سیاست و میان کاندیدا ها و احزاب می شنوم و می خوانم و می بینم ، پیوسته این سوال و مشکل در ذهنم مطرح است که واقعا چه کسی درست می گوید؟ حق چیست و با کیست؟ شاید بتوانم بگویم موضوعی سخت تر و کاری پیچیده تر از کشف حقیقت در اختلاف نظر های نظری انسانی نیست.و به تبع اختلاف نظر های عملی.
البته گاهی ابعاد موضوع مشخص بوده که کشف حقیقت آسان تر است و گاهی به هیچ وجه این طور نیست.
گاهی در یک اختلاف نظر یکی از دو جبهه خود می داند که نا حق می گوید البته در لباس حق. ولی کار وقتی از همه وقت مشکل تر است که هر دو طرف خود را واقعا حق و سخن خود را مطابق با حقیقت می دانند.
حال می خواهم کمی مساله را پیچیده تر کنم. معمولا در جنگ میان نیرو های الهی و نیروهای شیطانی می توان ، صفر و صدی تقسیم بندی کرد و گفت یکی حتما و تماما حق و یکی حتما و تماما باطل است.
اما اگر دو طرف یک اختلاف نظر، دو فرد غیر معصوم بودند و ممکن الخطا؛ آنوقت گستردگی حق در کلام و ادعای دو جبهه به صورت نسبی پخش شده است. دقت کنید این به معنی نسبی بودن حقیقت نیست. بلکه توزیع حقیقت میان دو ادعا نسبی است. یعنی بخشی از دلایل و سخنان یک طرف مطابق حق و بخشی دیگر از سخنان طرف دیگر هم مطابق حق است. هر کدام بخش هایی از حرفشان مطابق حق است و بخشی نه. حالا دیگر نمی شود یک جبهه و یک سو را حق و دیگری را باطل دانست.
اینها را گفتم تا تیر نهایی ام را جومونگ وار بر پیکره ی مطلق گرایی و شخص گرایی پرتاب کنم. یعنی هر گاه سر و کار ما با نشانی از خدا و انسان های معصوم بود، مطلق گرایی هم معقول است ،چرا که با افراد مطلق سر و کار داریم. آنها مطلقا معصوم اند ،مطلقا حق اند، ما هم مطلق گرایی می کنیم. خدا مطلقا حق است، ما هم مطلق گرا. ولی........................
ولی آیا وقتی با یک جامعه با یک تفکر بشری، با یک مکتب ،با یک اندیشه، با یک گروه ،با یک شخص و با یک فلسفه روبرو می شویم که زاییده ی افراد غیر مطلق است و افرادی که قابلیت گرایش به حق و ناحق را دارند و مجموعه ای از خوبیها و بدیها هستند آیا باز هم
می توان مطلق گرایی پیشه ساخت؟
آنچه معقول است اینکه؛ نه نمی شود. هر تفکر و اندیشه و مکتب و فلسفه و نظر بشری ،غالبا مجموعه ای از حق ها و نا حق هاست. این دیگر نیاز به کنکاش جزیی دارد. باید بخش بخش آن را بررسی کرد. قسمت به قسمت آن را سنجید و با صافی عقل ، حق و نا حق اش را جدا ساخت. با منطق.
پس حالا دیگر نمی شود به راحتی راجع به شخصی یا اندیشه ای ابراز نظر کرد.
برای مثال : آقای الف مشهور است که انسان باطلی است.اقلیتی هم می گویند حق است. آیا ادعای اکثریت برناحق بودن فردی یا ادعای به ظاهر مظلومانه ی اقلیتی برای ابراز نظر کافی است؟ اصلا اینها ملاک معقولی است؟ صرف تشکیل دو جبهه حول یک نظر و شخص؛ و گرایش سلیقه ای به یکی از دو جبهه مشکل را حل می کند؟ بدیهی است که پاسخ منفی است. حالا اگر این را کسی قبول کرد تازه می رسد به سوال و مشکل طرح شده در اول مطلب.
پس کشف حقیقت چگونه است؟
*****
قصدم این است در این مطلب بیش تر به طرح سوال بپردازم تا شما دوستان با ارائه ی نظر بگویید واقعا چگونه و با چه ملاکی می توان حق را از نا حق جدا کرد؟ چقدر و چه ابعادی از هر نظر و تفکر و هر جبهه ، مطابق حق است؟ یعنی اولا بخش های حق یک تفکر را ، درون خودش از نا حقش جدا کنیم. ثانیا میان دو اندیشه بتوانیم به یک جمع بندی برسیم که کدام تفکر بیش تر مطابق حق است.و در کل آنچه میان این دو مرحله مشترک است اینکه ؛ملاک صحیح و مطمئن شناخت حق، و شیوه ی صحیح استفاده از آن ملاک در کشف حق چیست؟
منتظر نظر شما هستم تا بتوانم به کمک نظرات شما به یک جمع بندی رسیده و در پست بعد، دقیق تر در این مورد نتیجه گیری کنم.
سربلند باشید و حق شناس و حق پذیر
طارق

۲۵ اسفند ۱۳۸۷

جور ديگر فكر كنيم


با او
سلام فكر مي كردم براي اولين مطلب اين وبلاگ چه بنويسم؟ و چگونه وبلاگي با عنوان تفكّر و نام جور ديگر را بيآغازم. خوب اگر نام وبلاگ و عنوانش را جمع كنيم ، آنچه بدست مي آيد اينكه ؛ جور ديگر فكر كنيم. شايد اولين پرسش اين باشد كه راجع به چي؟ راجع به هر چيز قابل تامّل.(البته گرچه ما عادت داريم به موضوعات اطرافمان اصلا فكر نكنيم تا چه برسد به اينكه جور ديگر فكر كنيم ، ولي اينبار بنايم را گذاشتم بر اينكه خواننده ام اهل تفكّر است و حال اورا به جور ديگر فكر كردن دعوت مي كنم.) اگر يك انسان بتواند راجع به هر چيز جور ديگر از آنچه كه ديگران فكر مي كنند و آنچه كه معروف و مشهور است ، فكر كند اين موفقيت بزرگي است و شايد بتوان روي آن انسان لفظ انسان خاص ، گذاشت. البته كار سختي است ، اين كار يعني خارج ازپيش فرض هاي هميشگي ات و محيط زندگيت و جامعه ات ، به موضوع مدّ نظرت بنگري و بيانديشي. ولي رمز موفقيت در تداوم وجود توست. آدم هاي خاص تاريخ كه منشاء تحول بوده اند هم ، اينگونه بوده اند.
مثلا فكر كنيد آنچه در علوم عقلي و تجربي مطرح هست اينكه ، ضمن تحوّل و تغيير و حركت در هر چيز ، اصل و حقيقت متغيّر ثابت مي ماند . اين خيلي قابل قبول است . مثلا سيبي را در نظر بگيريد از وقتي تازه از شاخه ظهور كرده و كوچك و سفت و غير قابل خوردن است ، تا وقتي كمي بزرگترو متوسط مي شود و بعد ها كه بزرگ و زيبا و خوردني شده و به اوج كمالش رسيده ، سيب بودنش تغييري نكرده ، فقط اندازه و شكل و رنگ و مزه اش تغيير كرده . اين از بعد تعقلي . علم تجربي هم همين را متكي بر نظريه ي اتميسم مي گويد كه اتم آخرين جزء تجزيه ناپذير عالم است و خود تغيير نمي كند. حال در چنين فضايي يك كسي جور ديگر به تغيير و تحوّل و حر كت فكر مي كند . به نظرش مي رسد اين رنگ و شكل و مزه ي سيب فرع هاي وجود سيب اند كه اگر ذات سيب تغيير نكند ، اينها هم تغيير نتوانند كرد.چون فرع موجود متكّي است بر جوهر و اصل موجود. و چنين مي شود كه از جور ديگر فكر كردنِ اين ملا صدراي عزيز ما ، نظريه ي حركت جوهري در بعد تعقلي طرح مي شود. و البته بعد ها علم تجربي هم ضمن تجزيه ي اتم به اجزاي كوچك تر و طرح نظريه ي بي نهايت بودن ذرات ، آن را تاييد مي كند. و او يك انسان خاص مي شود.
........ببخشيد خيلي خوب نيست در پست اول اينقدر تفلسف كنم آن هم براي يك مثال. حالا كمي راجب هر چه مي خواهيد جور ديگر فكر كنيد و ببينيد چه مي شود؟!


نظراتتان در فضا ، محتوا و نگارش وبلاگ موثّر خواهد بود، اگر مايل باشيد.
متفكّر و سربلند باشيد.
طارق
(مشكلي كه در ارسال نظر بود رفع شد. مي توانيد از گزينه ي نام / آدرس اينترنتي استفاده كرده و ضمن نوشتن نام نظر داده يا با نام ناشناس نظر بدهيد.)